تبليغاتX
بیا تو باحال

جشن تکلیف پر مکافات!

دیدم بهتره حالا که روزام تکراریه خاطرات بچگیم رو بگم
یادمه سوم دبستان بودم .. داشتم میرفتم جشن تکلیف یه دم راهروی مدرسمون خوردم زمین و پام پیچ خورد.این دیگه مضخرف ترین روز عمرم بود با هزار مکافات جشن تموم شد و من رفتم خونه مامانم پامو با آب گرم و نمک ماساژ داد و بست.
شب حدودای ساعت هشت و نیم بود مامانم لباسای شسته رو روی بند پهن کرد و اومد حاضر شد و گفت من و بابا داریم میریم بیرون . تلفن جواب ندین . در رو باز نکنین (فک نکنید آقا گرگه میاد ها!)
مام گفتیم باشه. آقا اینا رفتن و ساعت نه و ده دقیقه بود فک کنم. از اونجایی که بعضی از چیزا خبر نمیدن از قبل،البته منظورم مرگ نیست چون روح بنده نمیتونه بشینه پای کامپیوتر و جفنگ تایپ کنه منظورم جیشه!() اومد و بنده حقیر مجبور بودم برم تو حیاط دست شویی!رفتیم قضای حاجت .. چشمتون روز بد نبینه با همون پای چلاق داشتم میرفتم تو ساختمون که با فشاری که رو پام آوردم دردش یهو شدید شد و منم که نزیک بود بیوفتم زمین طناب لباسا رو محکم گرفتم!
تا اینجا خوب ولی با یه عکس العمل بسیار عالی هم خودم افتادم هم طناب پاره شد و همه لباسای خیس مامان رو حیاط ولو شد .. تازه با اون پای چلاق با گریه داشتم لباسا رو دوباره آب میکشیدم که مامانم اومد و بعد از کلی فش و بد و بیراه() منو فرستاد تو و خودش بیچاره دوباره لباسا رو آب کشید و بابا که طناب رو درست کرده بود با هم لباسا رو پهن کردن ...
وقتی هم که اومدن تو چون بنده گریه میکردم هنوز البته درد پام فراموش شده بود ولی وجدانم درد گرفته بود کلی ناز و نوزم کردن ...
این یکی از خاطراتی بود که یادم میاد .

!! نوشته شده توسط ღ♥ღشبنمღ♥ღ | 21:41 | پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 •

دیگه باورم شده!

سلام
خیلی وقته نیومدم!
با اتفاقات این چند روزه مثل آدمایی شدم که در احتضار به سر میبرن!
کارم شده ضربدر زدن روی روزای تقویم! روزایی که میگذرن بدون این که بفهمم چرا و چه طوری تلف میشن!

تو همونی که تورو به دنیا نمیدم

به جر تو کسی رو تو دلم راه نمیدم

هنوزم عزیزی تو خونه قبلم

دوستت دارم!


-------------------------------------------------

اضافه شده بعد از ارسال:

توسط:X طبيعيه!
عاشق شدي
يا
دپرس!

جون؟ من؟ یا خدا! (D:)

!! نوشته شده توسط ღ♥ღشبنمღ♥ღ | 13:2 | دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 •