من و نسترن و jannel بخش اول
خیلی وقت بود میخواستم آپ کنم ولی خوب حالشو نداشتم
این دفعه میخوام درباره یه اتفاق به نظر خودم که خیلی جالب بود واستون بگم
به عنوان پست که نگاه کنید شاید بتونید یه حدس بزنید
قضیه بر میگرده به روز تولد حضرت معصومه ...
اون روز قرار بود با یه سری از بچه های مدرسه مامانم اینا بیم مراسم پیاده روی دخترا که از همه مدارس اومده بودن منم که ددرررررررررررررررررری خراب گفتم میام![]()
صبح ساعت 7 صبح جمعه( فکر کن دیگه من با چه بد بختی از جام پاشدم!) تازه بارون هم اومده بود و سرررررررررررررررد . ![]()
مامان: بچه پاشوووووووووووو (این ب خاطر این بود که از صبح 1000 بار صدام زد!)
من (ملنگم مثلا!!) : باشه جان من بذار یه ثانیه بخوام ....
دیگه مامانم سوزن درایو گیر کرده بود روی کلمه بچه پاشو .
خلاصه پاشدم که مامان دوباره گیر داد!!!![]()
مامان: پالتو بپوش هوا سرده ...
من : باشه!
مامان : راستی دوربین یادت نره
من: باشه !
مامان : کاپشن ندا رو هم بیار
من: باشه !
مامان : زود باش دیر شد !
من : مامان من حاضر بشم یا خورده فرمایشات شما رو انجام بدم
مامان : هردوش!
اینم منم!!! (
)
حاضر شدیم و 7:45 مدرسه بودیم . (خدایی هرکی توی خیابون مارو میدید میگفت این دیوونه ها کی هستن کله صبح پا شدن!)![]()
حالا توی راه به خودم امید میدادم که آخ جون هیچ کدوم از بچه ها نمیان و برمیگردیم خونه منم تا خواب از سرم نپریده به ادامش میپردازم! ![]()
چشمتون روز بد نبینه دیدم کلی بچه فینگیلیه جیغ جیغو اینجا واسادن ..
قیافه بنده در اینجا بسیار دیدنی میباشد!
حالا این به کنار کاشکی این قدر آدم رو سوال پیچ نمیکردن!![]()
یکی : خانوم اجازه شما دختر خانوم .... هستین؟![]()
من : بله عزیزم!![]()
یکی دیگه: وای خانوم شما چقدر بزرگین !![]()
من : بله!![]()
یکی دیگه دیگه: وای خانوم ماشالله به مامانتون نمیاد دختر بزرگ () داشته باشه! ![]()
من :(
) بله!
یکی دیگه دیگه دیگه : خانوم شما کلاس چندمین ؟![]()
یکی این وسط داد زد!: من مطمئنم شما کلاس پنجمین!![]()
منم: ![]()
اون یکی گفت: نه بابا این (عزیزم این به پفک میگن!) خیلی بزرگه درست اندازه آبجی بزرگه منه که راهنمایی میره!![]()
یکی دومیه گفت: نه بابا پنجمه!!!![]()
خدا رو شکر ندا به دادم رسید و گفت : بچه ها آبجی من دانشگاه میره![]()
ادامش چون خیلی زیاد بود گذاشتم واسه پست بعدی زودی میذارم ولی نظر یادتون نره!
در ضمن از نظرات ممنون!![]()
بیکار بیعار الاف
خیلی وقته این جا گرد و خاک گرفته ... باور کنید وقتش رو دارم ولی حالش رو ندارم .. بعدم اصلا موضوعی که بشه اینجا نوشت پیش نیومده .. مگه این که با بچه ها قراره بریم پارک هفته دیگه یه اتفاقاتی رخ بده و بشه کرکر خنده تا بتونم اینجا بنویسمش.
بلاگفا هم که هر روز یه سوسول بازیه جدید در میاره واسه خودش
مثلا انتخاب برترین وبلاگ
مثلا کد بذاریم واسه کامنت گذاشتن
خلاصه ....
دیگه هیچی یادم نمیاد...
چی بنویسم خوب . خودتون بگید من چیکار کنم . روزام با برنامه های تکراری پر شده . روزای زوجم تا ۶ دانشکدم بعدش که میام یا مثل مرده ها میوفتم یا میپرم پشت سیستمم و واسه پروژه سرچ میکنم . گاهی هم به وبساتی که توش مدیرم یه سر میزنم و چند تا تاپیک یا پست جواب میدم و خلاص
روزای فردم هم صبحاش میرم باشگاه بعد از ظهرشم تا ۶ کلاس دارم
امروزم تا ۶ کلاس دارم ولی صبح تا ۱۰ کلاس ندارم!
اینه برنامه های تکراری هر روز من
من هر کاری هم بکنم روزام شاد و خوش نمیشه .
آبجی مرژی . آبجی سمیر . آبجی نگین . آبجی غزل . جون مادرتون یه برنامه جور کنید بخندیم و از این هپروت بیایم بیرون
پ.ن: نمیتونم خبر بدم . خوب خودتون با خبر بشید دیگه![]()
پ.ن: بی معرفتا روزایی یادتون بیاد که کمتر از ۵۰ تا کامنت نداشتم کامنت بذارید ۵۰ تا بشه دیگه![]()
پ.ن: سامان و حجت هم که حال آش خوری رو میبرن . خوشمزس؟ جای ما هم بخورید![]()
تا پستهای بعدی بای
