من و ندا و ساناز و مهناز!
آخيش امتحانات هم خيلي خوب بود كاشكي همشو اينطوري ميدادم
چند روز پيش سوژه داشتم واسه كركر خنده
داشتم ظرفا رو ميشستم ندا اومد توي آشپزخونه و گفت آجي.!
من: بسم الله رحمن رحيم دوباره داره خرم ميكنه ديگه چيه؟
ندا: داداشي ميگه نميشه اسم جوجوم رو بذارم اسم آدم
(مامان چند روز پيش واسش يه جوجه خريده بود از اون وقت تا حالا آلزايمر گرفته و من و نيما و هيچ كدوم از اعضاي خانواده رو به غير از جوجش نمشناسه!)
من: خوب عزيزم نميشه كه اسم يه حيوون رو اسم آدما بذاريم
ندا: آخه ميخوام يه اسم داشته باشه صداش بزنم
من:حالا چي ميخواي اسمش رو بذاري؟
(با عرض معذرت از اونايي كه اسمشون اين پايين مياد)
ندا: ساناز!
من : حلا اسم قحطي بود ميخواي بذاري ساناز؟
ندا : آره ميذارم ساناز و بهش ميگم ساناز جون مامان بيا پيشم عزيزم اون وقت تو هم ميشي خالش نيما هم ميشه عموش!
من: پس قاعدتا تو بايد زن داداش نبودمون بشي!
ندا: ها؟
من : هيچي .. (به قوال نيما) آي كيو اندازه هويج .. برو رد كارت بذار به كارم برسم ..
ندا: حالا اسمش رو بذارم ساناز؟
من: نه!
ندا: پس چي صداش كنم؟
من: بابا جوجه رو واسه چي ميخواي صدا بزني؟
ندا : آخه ميخوام بهش دون بدم!اون وقت بپره بغلم!
من : ![]()
.
.
.
.
و اين بحث همچنان ادامه دارد تايم گرفتم 20 دقيقه داشتم با ندا فك ميزدم آخرش رضايت داد اسمش رو ساناز نذاره ...
اكه گفتين اسمش رو گذاشت چي؟
مهناز!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن: من ظرف میشورم ها!![]()
پ.ن: مرژی یه دیوفال بده سرم و رو بکوبونم توش!![]()
پ.ن: متوجه علاقه خاص ندا به واژه ناز شدین؟![]()
پ.ن:بابا من خیلی بی معرفتم ... خودم قبول دارم ولی بگو من چی کار کنم که بی معرفت نباشم!؟
توفیق اجباری
امتحان دارم نیست خیلی بچه درس خون بودم و تخم دوزرده میذاشتم ترم تابستون هم برداشتم هفته دیگه آدم میشم و مثل آدم آپ میکنم قول میدم ...
