تبليغاتX
بیا تو باحال

معنای واقعیه ترشیدگی!

سلام
ممنون از کامنتهاي همه شما ونظراتي که بيان شده بود
ميخواستم به اين زوديها آپ نکنم ولي نميدونم چرا اين چند روز اينقدر اتفاق واسم ميوفته!

ديروز يکي ار بچه ها گفت بچه بياين بريم باقلا بخوريم راه افتاديم اومديم من بودم و نگين و آبجي مرژي و 3تا ديگه از بچه ها! (ببينين چي شده بود ديگه)(به قول داداشم يه زن واسه بر باد دادن دودمان يه جمع بسه)
خلاصه راه افتاديم و رفتيم اون مغازهه ... اول که يارو 20 دقيقه معطلمون کرد .. نميدوني چه قدر عصبي شده بودم! بعد هم باقلاهاش خام بود بدتر از همه اين که خودش هم قبول نميکرد که ديگه هيچي .....

خلاصه يارو باقلا ها رو آورد و گذاشت سر ميز با مخلفات .... من و مرژي و نگين تموم کرده بوديم و داشتيم با شيشه سرکه بازي ميکرديم(مرژي شکمو عاشق چيزاي ترشه مثل من ، نميتونيم خودمون رو کنترل کنيم) مرژي يه کم سرکه ريخت دهنش و نگين هم شيشه رو از دستش قاپيد! و گفت دهنت رو باز کن من از راه دور واست ميل کنم ...
حالا مگه ديوونه کوتاه ميومد ....
مرژي : ببين من قاطيم ... اگه يه ذره بريزه جفت پا ميام تو صورتت! (آدم شو مرژي)
نگين: تو غلط کردي اصلا من ميريزم دهن شبنم ... شبنم جون عزيزم دهنت رو باز کن
من : نگين جان مادرت بيخيال شو حال ندارم
بيخيال نشد و اينقدر تکون داد اون شيشه صاب مرده رو که يک سوم شيشه خالي شد روم ....
من : اي بدبخت شبنم ، نگين به ولاي علي اگه يه جا گيرت بيارم يه شيشه سرکه روت خالي ميکنم حالا ببين!
مرژي هم که از اين بچه بازي نگين عصباني شده بود و داد و هوار من و ديد بطري برداشت يک سوم شيشه رو ريخت روي نگين و گفت بيخيال شو شبنم اينم آدم شد!
نگينم که هيچي رگ غيرتش زد بيرون اونم يه خورده بطريه رو ميخواست بريزه روي مرژي که مرژي به موقع گارد گرفت و سرکه ريخت روي کيفش!

از مغازه که بيرون اومديم اينقدر خجالت ميکشيديم ... و يه تاکسي گرفتيم که بيايم خونه ....
دم ميدون آزادي که پياده شديم و اومديم اينور  ديديم اتوبوس  دانشگاه وايساده رفتيم سوار شديم ...
از خانوما کسي نبود و بچه پرروهاي(پسرا) دانشجو زياد بودن ... و چند تا اومدن جلومون وايسادن و عين نديد بديد ها زل زدن تو گوشي هاشون و باهاش بازي ميکردن
چند دقيه گذشت و چند تا خانوم سوار شدن
يکيشون گفت واي عجب بوي سرکه اي مياد!
اون يکي گفت : نه بوي ترشي مياد
خلاصه هر کدوم يه چيزي گفتن و .....
من : آروم به مرژي گفتم کاش از اين صفحه شطرنجيا بود ميذاشتيم جلوي صورتمون!
من اونقدر که ديشب خجالت کشيدم توي عمرم اينقدر نکشيده بودم!
همين که از اتوبوس پياده شديم يه نفس راحت کشيدم که مرژي گفت بيچاره ها ميفهمن منبع ترشي من و تو بوديم
من : حالا من يه چيزي ولي تو که نه ! تو که شوهر کردي ... امشب به معناي واقعي بوي ترشيدگي رسيدم!
مرژي : آره وقتشه بري يه خمره بخري!
من : ميرم اين داستان رو ميذارم تو وبلاگ بچه ها هم بخندن تيترش رو هم ميذارم معناي واقعيه ترشيدگي
مرژي : اي ول ... اصل خندس بابا

ديگه با کلي بدبختي اومدم خونه و رفتم حموم ... بعد هم يه شيشه ادکلن روي خودم خالي کردم
مامان : واي شبنم سر درد گرفتم بابا بسه ديگه !


این دیگه اصل خندس ... واسه هر تیکه کامنت بذارین که نظرتون رو راجع به هر تیکه بدونم ( هر کامنت 1000 دلار هم خبری نیست .. مردم اینطوری پولدار میشن!)

مواظب خودتون باشین

تابعد

!! نوشته شده توسط ღ♥ღشبنمღ♥ღ | 8:2 | پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 •

من و این چند روز

دیشب دیدم از بس چرت و پرت ریختم روی سیستمم داره میزنه بیرون
بدبختی که یکی دوتا نیست تازه حیفم میومد پاکشون کنم
یه خورده تصویریها رو ریختم بیرون .... یه خوردش هم که باهاش کار داشتم ریختم روی فلش تا ببینیم بعدا چی پیش میاد

1- پریروز استاد زبان عمومی که خیلی هم با هم رفیقیم از بچه ها پرسید اگه 100میلیون دلار داشته باشین چی کار میکنین ... بنده خوشبختانه زبان انگلیسی رو بهتر از زبان مادری حالیمه و تنها شانسی هم که آوردم اینه که همین یه جنبه مثبت رو دارم!
داشتم میگفتم بعضی ها که مثل ندید بدیدها گفتن ال و بل و ماشین و خونه و بانک و ازینا!!! بعضی ها هم که زده بودن به خیری و بیمارستان و مهد کودک و از اینا.... اگه گفتین من چی گفتم؟
میدونم اگه بگم میگین برو آدم شو دختر!
گفتم من میرم دوسه تا لیسانس میخرم و میرم خونه میگیرم میخوابم! و دیگه هم نمیام تو این خراب شده!
نمیدونم کجای این حرفم خنده دار بود که این بچه هایی که زبان حالیشون نبود هم زدن زیر خنده منم گفتم آره جون عمتون شماها زبان بلد نیستین!
و ادامه دادیم
اینو که به مامانم گفتم بهم گفت از بس کوتاه فکری بچه
از اون وقت تا حالا عذاب وجدان گرفتم خفن!
(جان شبنم راسته؟)
 

2- این چند روز به بعضی کسا خفن مشکوکم! توی نت نه ها توی دنیای واقعی که هیچ کدومشون رو شماها نمیشناسین! چه مرگم شده نمیدونم ؟ به نیما که از همه بیشتر !!!!

3- اگه یکی عاشق بشه چه جوری میشه ؟
خدایی هرکی عاشق شده بگه آدم وقتی عاشق شد چه جوری میشه؟ یکی از دوستام خفن حالش خرابه این روزا و مثل (دور از جون روم به دیوار ) چی پاچه میگیره میخوام ببینم عاشق شده یا نه هاری گرفته!

4-دیروز میان ترم c++ دارم و هیچی نخونده بودم ... یعنی دیدم open book میگیره بیخیال خوندن شدم!بد نبود فقط عجله کردم و یه تیکه سوال آخریه رو جا گذاشتم

5- راستی شماها چه تونه (سامان و آرمان و آیدین) چرا کل کل میکنین ؟ اصلا سر چی؟

 

پی نوشت :  به همش مثل آدم جواب بدین!
پی نوشت : هر کی باید 5 تا کامنت بذاره ها واسه هر شماره یکی بیشتر شد اشکالی نداره ولی اگه کمتر شد .... خودتون میدونید دیگه
پی نوشت: شرمنده همه دوستانی شدم که این دو سه روز نتونسته بودم بهشون سر بزنم امیدوارم منو ببخشن! میدونی؟ سرم شولوغه ! موقع تحویل پروژه ها شده و منم که عین خیالم نیست

 

سبز و پیروز باشید

تا بعد

 

 

!! نوشته شده توسط ღ♥ღشبنمღ♥ღ | 11:35 | دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 •

ماجرای بدبختی دوشنبه من

ساعت 4 کلاس تموم شد و تا رسیدم خونه شده بود 5 (مامان روزای دوشنبه کلاس ضمن خدمت تا ساعت 8 داره و باید بره )و بنده هم باید مامان این آبجی شیطونم شدم!


ساعت 6:
میخواستم الویه درست کنم
من تو آشپزخونه: ندا خونه رو به گند نکشی ها
ندا توی هال: نه ...........
نیم ساعت بعد پاشد اومد تو آشپزخونه : میخوام کمک کنم
من : باشه بیا این سیب زمینی ها رو پوست بگیر
همین اومد برداره دیدم دستاش قرمز قرمز شده!!!!!!!!!!!!!
من: ندا دستات چرا اینطوریه؟
ندا با کمال خونسردی: هیچی داشتم رو تختم با ماژیک قرمز مشق مینوشتم (تمرین الفبا میکنه!) دستمال کاغذی زدم توی آب و تموم تخته رو تمیز کردم!
من : ای خدا منو بکش از دست این بچه پاشو برو دستات رو بشور تا تمیز نشده نمیای جلو چشمم ها(اصولا این جور وقتا خطرناکم)
ندا :اوه اوه آبجی خطرناک میشود(ریتمیه که نیما بهش یاد داده!)
نیم ساعت بعد تمیز برگشته!

ساعت 7:
ندا بدو بیا کمک
اومده دیدم دستاش سبزه سبزه
من:ای خدا من رو بکش از دست اینا(تکیه کلاممه!) چرا دستات این قدر سبز شده؟
ندا:شرح خرابکاری رو واسم گفت مثل همون دفعه!
با بدبختی این دفعه خودم تمیزش کردم و رفتم همه ماژیکا و وایت برد و هر چی رنگ داشته باشه جمع کردم و ریختم تو کمدم و درش رو قفل کردم که بر نداره!

ساعت 10/30:
بعد از سریال ساعت شنی دیگه نا نداشتم گرفتم خوابیدم ....

ساعت 11:
صدای زنگ تلفن منو از خواب بیدار کرد
من: الاهی روی تخت مردشور خونه منو ببینید .. کدوم (4 تا فحش آبدار تولم) آدم بیشعور خریه؟
نیما جواب داده: بفرمایید .... نخیر اشتباهه!
من:مردشور هرچی مردم آزاره!
دوباره افتادم!

ساعت 11/15:
خش خش خش خش خش
وای خدا نیما تو رو خدا یواش تر
(تنبل خان حوصله نداشت بره نون از تو فریز دربیاره و گرم کنه! نون خشک رو ترجیح داده بود !)

ساعت 11/45:
نیما سرسام گرفتم بابا اگه گاو هم میخوردی باید تا حالا تموم میشد!

ساعت12/30:
(آخر ماه یه جایی مجلس روضه خونی هستش که خیلی هم دنگ و فنگ داره و از بخت بد من بابام بانیشه!)
بابا اومد خونه!
بچه ها کسی گوشیه منو ندیده
من: خدایا غلط کردم !
جدیدا موهام رو کوتاه کردم وقتی هم میخوابم خفن میزنه بالا !!!!!!!!! مثل آدمای جن زده پاشدم رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب خوردم و رفتم گفتم بابا جون گوشیت رو چی کار کردی؟
نمیدونم یه زنگ بزن ببین کجاست من میرم یه نگاهی تو پارکینگ بندازم!
5 دقیقه بعد
بابا : پیدا شد .. برو بخواب فردا باید زود پاشی ها
من: چشم راستی زذ جون منو میبری فردا
بابا : خندید
خندیدم و رفتم خوابیدم
ولی چه خوابیدنی نتونستم بخوابم خوابم پریده بود خودم رو دلداری دارم و زور زدم تا دیگه نمیدونم ۱ بود ۲ بود خوابم برد

این بود ماجرا بد بختی های من در یک نیم روز


پی نوشت: مگه آدم چه قدر باید از دست اینا بکشه!
پی نوشت: قالب جدید زشت بود عوضش کردم
پی نوشت :اصلا از رنگ صورتی خوشم نمیاد!

!! نوشته شده توسط ღ♥ღشبنمღ♥ღ | 8:1 | چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 •

من و آیینه(سامان)

شبنم: اااااااااااااا ... ای ول تو دیگه کی هستی اون تویی؟
ایینه: خاک بر سر بی سوادت کنن .. خودتم دیگه!
شبنم: من که اینقدر بیریخت نیستم !
آیینه: چرا هستی و من بد بخت هر روز باید روزی 26 ساعت قیافه ی مسخرت رو تحمل کنم!
شبنم: بچه پررو ......
آیینه: غلط کردم ... تو خیلی خوشکلی!تو دلش(توهم فانتزی داره این بچه!)
شبنم : بارکالله ... حالا داره کم کم ازت خوشم میاد!
آییه:
شبنم:ببند اون نیشتو ... چند وقته مسواک نزدی؟
آیینه:خیال کنم از وقتی اومدم تو اتاق تو!
شبنم: بیا این مسواک و خمیر دندون رو بگیر و برو مسواک بزن!
آیینه: من که مال تو رو استفاده نمیکنم!
شبنم: خیلی هم دلت بخواد!
آیینه: برو بینیم بابا دلت خوشه!
شبنم: حالا من از کجا واست مسواک خمیر دندون جور کنم؟
آیینه: چه میدونم ... تو دودره بازی از من میپرسی؟
شبنم: دستت درد نکنه!
آیینه : قابلی نداشت!

به قول سامان ... همین!!!!!!!!!!

 

راستی برو بچه های گل لطفا به همه لینکا سر بزنید بعضی از بچه ها خیلی تنهان!

تا بعد

!! نوشته شده توسط ღ♥ღشبنمღ♥ღ | 20:1 | شنبه هفدهم آذر 1386 •

شبنم همچنان آدم نمیشود

خدایی من هر وقت میخوام آپ کنم می مونم چی بذارم!
عشقولانه بذارم که:اصلا حرفشو نزن
فلسفی بذارم:بهم نمیاد!
واقع بینانه بذارم:مشکل قرار نیست به جلز و ولز کردن من حل بشه!
خاطره بذارم:میگید برو آدم شو دختر
خوب چیکار کنم دیگه از درسها هم که نمیشه
همه جا صحبت میانترمها و امتحاناته (الان دمپایی ها و لنگه کفشا پرت میشه!)
دوتا میانترم دادم که هردوش نور علی نور
ذخیره و بازیابی رو یه لیست گنده فقط فرمول بردم سر جلسه و تمامش رو با تقلب حل کردم نصفه تازه!
ریاضی عمومی هم که نگووووووووووووووووو گند زدم

خوب دیگه چی کار کنیم شبنم خانوم و بچه درس خون دانشکده
تازه من سر نترس دارم با اون استادایی که خفن گیر میدن و اگه تقلب بگیرن یه 0.25 بهت بیشتر نمیدن ولی چاره ای نیست وقتی یکی حوصله درس خوندن نداره نمیشه که زورکی درس بخونه میشه؟

وبم شده خاطرات ولی من اینو نمیخواستم میخواستم طنز باشه شایدم به نوعی طنز باشه

پ.ن: دیروز استاد حالم رو گرفت اساسی منم تا آخر ساعت باهاش حرف نزدم ... (عجب کار شاقی کردم ها ! من دو دقیقه حرف نزنم اکسیژن کم میارم!) خودش هم فهمیده بود باهاش قهرم چون همش اول تا آخر کلاس انحرافی میام فهمیده بود باهاش قهرم اونم تو دلش میگفت چه بهتر

پ.ن:خدایی هر وقت برگه تقلب رو در میاوردم از ترس میلرزیدم(آخه دختر مگه مرض داری برو بشین مثل بچه آدم درستو بخون خوب)

پ.ن:میخوام تو پستای بعدیم به شماها گیر بدم اولیش آرمانه! سامان بپا آتو ندی ... بعدی حسین .. بعدی شبنم ... بعدی شیوا و ..............
مواظب خودتون باشید آتو دستم بدید خلاصه!نگین یه آتو دستم داده سه ماهه دمار از روزگارش در آوردم!

(رفته بودیم دم یه کیوسک روزنامه فروشی ... اومدیم یه روزنامه بخریم یهوی نگین هرچی جزوه دستش بود افتاد زمین پسره هم انگار آماده خندیدن بود اینقدر خندید .. وقتی چشم غره بهش رفتم و گفتم زهر مار کجاش خنده داره؟ خندش رو خورد و گفت بفرمایید امرتون ... منم دیدم یارو ازم ترسیده گفتم یه بازار کاغذی بدید لطفا... داد و حساب کردم و اومدیم ایستگاه اتوبوس

من:نگین مردشورت رو ببرن آخه این چه کاری بود !

نگین: خوب چیکار کنم ! اتفاق بود افتاد! نمیتونم به جزوه ها بگم نیوفتین که! ولی تو هم خوشم اومد خیلی با جذبه اومدی ها ... تو که به ترک دیوار هم میخندی گفتم الان میشینی وسط خیابون بهم میخندی!

من:گاهی وقتا لازمه آدم خودشو حفظ کنه)


ممنون که اراجیف رو (خوندید/نخوندید)
سبز و جاری باشید
تا بعد

 

!! نوشته شده توسط ღ♥ღشبنمღ♥ღ | 8:58 | دوشنبه دوازدهم آذر 1386 •

شیطنت های شبنم و خانواده D:

دیدم بدجور دارین نگاه میکنین از هر چی پست احساسی گذاشتنه پشیمون شدم .... میخوام چند تا چیز خنده دار بگم بخندیم

1- دیروز که سیستمم رو روشن کردم یه لحظه مامانم صدام زد و مجبور شدم یه چند دقیقه از پشت سیستم پاشم .. آبجیمم که خیلی علاقه مند به اذیت کردن من داره اومده بود  باند و بلندگو ها رو تا ته زیاد کرده بود و من بدبخت هم نفهمیدم و به اینترنت وصل شدم ... همین که صفحه وبلاگ رو باز کردم یه مدت که گذشت صدای اول سبب رو دیدین چه جوری بلند میشه یهویی این بلند شد منم از ترس جیغ کشیدم.... بعدم همچین خندم گرفته بود که خونواده محترم گفتن شبنم دیوونه شده

2- یه چیز دیگه ... صبر کنین ببینم .. شماها که میگین من مشکوکم اگه بیام وبتون رو بگردم حداقل که 3-4 تا مطلب عاشقانه پیدا میکنم که ... نمیکنم؟

3- آخ که چه قدر حال داره کلاسای استادای مرد رو رو هوا نگه داری ... امروز درس c++ داشتیم ... چه قدر خندیدیم .. درست 2 ساعت کلاسمون رو داشتیم تیکه میپروندیم...
منم که شرم ... گیر داده بودم استاد شما دارین میخوابین...
یکی دیگه:استاد خوابگاه نزدیکه متکا بیاریم واستون...
یکی داد زد : استاد تورو خدا اگه خوابتون گرفت تعارف نکنید ها ..
من : استاد خوابن .. بچه ها ساکت
...
خلاصه حسابی تیکه پروندیم و هی استاد رو از درس منحرف کردیم و خندیدیم...
استاد هم که بدش نیومده بود چیزی بهمون نمیگفت

پ.ن:من عاشق بشو نیستم و حالا حالاها بیخ ریش داداشا و آبجیامم (آره شماها رو میگم) ... بیخود دلتون رو واسه شام عروسی صابون نزنید که من شام بده نیستم اگه خواستین بیاین عروسی فقط روی کارتتون مینویسم به صرف چایی ...  والسلام

مواظب دلاتون و دلایی که بهتون سپرده شده باشید
به خدا سپردمتون تا آپ بعدی


 

!! نوشته شده توسط ღ♥ღشبنمღ♥ღ | 9:36 | دوشنبه پنجم آذر 1386 •