سیب
اووووووووووووووووووی چه خبره ؟ نه خدا رو شکر هنوز عاشق نشدم یعنی هنوز خل نشدم که بخوام عاشق بشم![]()
![]()
چیه پشتم صفحه میذارید؟![]()
به دنیا:الهی من قربونت برم تو که دیگه میدونی من اهل اینا نیستم........... به خاطر تبریک این حرف رو زدی؟ بعدم من که نمیدونم تو مییای نت یا نه؟ لااقل آپ کن خبرم میام هم تبریک میگم هم بهت میگم آپم![]()
یه شعر بسیار قشنگ از حمید مصدق که مطمئنم همتون دوستش دارید
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

(تو فکر بودم چی بذارم که.............
)
من و امید علومی!
به آخر خط رسیدم بگو چی میخوای که دیگه سر اومده انتظار من !
یه روز میخواستمت حالا ازت خسته شدم داری میشی بلای جون من!
لعنت به من اگه دیگه بهت بگم پیشم بمون بگو چی میخوای از جون من!
الهی روزی برسه تو آتیش کینه ی من بسوزی و خاکستر بشی!
جونتو آخر میگیرم کاری میکنم که دیگه مثل خودم دیوونه شی!
برو بذار تو غصه هام بمیرم و بسوزم و تنها باشم تو حال خودم!
بی خیال عشق تو ام دست از سر دلم بردار دیگه نمیخوام ببیمنت!
از شعرای امید علومی خیلی خوشم میاد
اولین بار آبجی مرژی بهم دادش
مر۳۰ آبجی
شیطان!
دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.
می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.
از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود
دیدم این مطلب میتونه خیلی از ماها رو از خواب بیدار کنه!
شهادت امام جعفر صادق رو بهتون تسلیت میگم
دانشجوی ایرونی
دانشجوی ایرانی:
1- عاشق تخم مرغ است!
2- سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! (من سر هر دوتا کلاسش خوابم!)
3- سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. (ای سیاسی که وگفتی یعنی چه؟)
4- معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! (خوشبختانه زیاد به فوتبال اهمیت نمیدم!!)
5- عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! (وای من که میمیرم واسه این جمله مخصوصا سر کلاس درس c++)
6- هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! (اینم واقعا راسته ... هر روز میشینیم با بچه ها مسخره غذاهای دانشکده میکنیم
(کباب:مرده کباب!
قرمه سبزی:خورشت علوفه!
قیمه:آش لپه یا آش سیب زمینی!
سبزی پلو با ماهی:چمن پلو با کالباس!
بچه خوابگاهی ها هم که شبا مهمون سلفن به این غذاها اینا میگن:::::
کتلت:دمپایی ابری!!
سوپ:آشغال استخونای ناهار!!
ماش پلو :شن زار!
و یه عالمه غذای دیگه که اسماش یادم نمیاد...)ولی وای به حال وقتی که وقت ناهاره همه حمله میکنن به سوی سلف!)
7- او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! (خودمو نمیدونم ولی پسرا شاید)
8- او چت می کند! (سایت دانشکده همیشه پر آدمه!)همه هم تو سایت meebo
9- خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند (آخ قربون دهنت! به قول پسر عمم آدم بره دانشگاه درس بخونه!)
10- نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است! (بابا این خوابه !! داداش یا آبجیه من !! منقرض شد رفت!)
پ.ن:آبجی عزیز در خدمتم امیدوارم از دستم بر بیاد و کمکی بتونم بهت بکنم(بابا کوفی عنان ... بابا مدافع حقوق بشر... بابا شبنم .. بابا بیخیال
)

