نظر سنجی
یه سوالی هست که منو خیلی وقته به خودش مشغول کرده!![]()
اینه:
پسرا از چه جور دخترایی خوششون میاد؟![]()
![]()
خیلی با دوستم دعوا کردیم اون میگه آروم و سر به زیر من میگم پر شر و شور و شیطون(چون خودم از این جور دخترا خوشم میاد فکر میکنم پسرا هم همینطورن!!!!!!!!!!!!)![]()
به هر حال من دنباله بچه باحالاشم ... از پخمه های سر به زیر هم خوشم نمیاد!![]()
بعضی وقتا هم مامانم دادش در میاد که:مثلا تو دختری من موندم تو چرا پسر نشدی؟ بیچاره پسرا هم این کارایی که تو میکنی نمیکنن . ![]()
اه اه اه اه اه اه اه اه داداشم اینقدر پاستوریزس که نگو ... آسه میره آسه میاد سرشو بالا نمیکنه![]()
حالا نظر شما چیه؟ چه آبجیا چه داداشیا!![]()
این پست دلیل نا امیدی من نیست فقط یه کم واقع بینانه به دور و برم نگاه کردم!
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اگه بچه بودم چی کار میکردم! نمیدونم شاید میشستم خونه و خودمو با کارتون و تلویزیون سر گرم میکردم
شایدم با عروسکام بازی میکردم
شاید.............................
نمیدونم حالا که یاد بچگی هام افتادم میفهمم چه عالمی داشتم و چه قدر خوشبخت بودم
حالا هم هستم نمیگم نیستم اگه .....
1- اگه مسئولیت های حالا رو نداشتم
2- اگه دل مشغولی های الان رو نداشتم
3- اگه خیانت و دورویی آدما رو درک نمیکردم
4- اگه هنوز همه ی اونایی که دوستشون داشتم زنده بودن و .....
5- اگه گناه نمیکردم
6- اگه معنی عشق رو درک میکردم و اونو مسخره نمیکردم !یعنی میفهمیدم که منم میتونم یکی رو دوست داشته باشم یا نه؟ دنیا میگه همین که دل مشغولی عشقو عاشقی کسی رو نداریم از سرمون هم زیاده!
شاید با گفتن اینا یه عده از من بدشون بیاد
اینا فقط آرزوهای یه دختر بچه ی 19 ساله س که دوست داره بازم بچه بشه و هیچ وقت بزرگ نشه!
تا دیگه جلو کسی شرمنده نباشه !
یه جمله واسه یکی که شاید این وبو میخونه شایدم نه!: منو ببخش به خاطر همه چیز ......
یه توپ دارم قلقلیه (شایدم سوراخه و بادش خالی شده!)
سرخ و سفید و آبیه(ولی توپ ما آردم بزرگا باید سیاه خاکستری یا سورمه ای باشه!)
میزنم زمین هوا میره(ولی اون قدر زمین گلیه که توپه توی زمین میمونه و بالا نمیره)
نمیدونی تا کجا میره(چون اصلا تو اون همه سیاهی گم میشه تو دنیای بی ارزشی که ما آدما واسه خودمون ساختیم البته فقط یه عده ی محدود!!!!!!!!!!!!)
من این توپو نداشتم (شایدم از دستش دادم!)
مشقام رو خوب نوشتم(با رفتار های احمقانه و کارا ی بچه گونه!)
بابا بهم عیدی داد .... یه توپ قلقلی داد (کاش هنوز هم میشد آرزوهامون از از پدر یا مادرمون بخوایم .......)
قضاوت این پست رو بر عهده ی خودتون میذارم!
مواظب خوتون و آرزوهای قشنگ کودکانه تون باشین
من و خاطراتم توی مشهد
رفتیم خیابون گردی من که پایه بودم کل خیابونا رو پیاده برم ولی مامانم نق میزد : بابا پاهام درد گرفت ، امشب تو دیوونه شدی!
من : من همیشه دیوونه ام شما نمیدونی چه قدر دیوونم .. اگه دیوونه نبودم که این کارا رو نمیکردم!
نمیدونم جرا از کلمه دیوونه خیلی خوشم می یاد همین ظور از :دیوونه روانی ... عاشق این کلمم !
6/6 سه شنبه:
واخ واخ هر کاری کردم نتونستم انتخاب واحد کنم ! من .. من مهندس آینده (مردم از بس خودمو تحویل گرفتم) نتونستم اینترنتی انتخاب واحد کنم !!!!! فک کن!!
دارم زور میزنم خرت و پرتایی که جمع کردم بریزم تو چمدون ولی شرمنده از بس زیاده مامان میریزه بیرون !!
من: مامان من اینا رو لازم دارم !
مامان : واسه چی میخوای این همه خرت و پرت همرات بیاری ؟ اصلا ما نیومده باید برگردیم .... نیگا کن اینا چیه؟
من : دفترچه یادداشت ... کتاب های رمان ... کتابهایی که خودم زر توش مینویسم ... هشت کتاب سهراب ووووووووو
یه عالم خرت و پرت ، منم و سرجهازام !!!! ولی مامان دوباره همه رو ریخت بیرون ... باید یه نقشه بریزم تا قاچاقی لااقل 4-5 تاش رو ببرم !!!
7/7 چهارشنبه:
صبح :
دارم احساس عاشقی میکنم کسی نیستا ولی احساسش همین طور میاد !!!!
مامان میگه از بس رمان میخونی ....
ظهر:
یه فکر باحال کتابا رو گذاشتم لای لباسام
باید از بابا کمک بگیرم هوام رو داره منم که بچه اولی و دختر و عزیز بابا .... بابا کمک ............
یه ساعت بعدش :
بابا زن ذلیل شد..............
همه ی کتابام از چمدون ریخته بود بیرون ............
(با توجه به اینکه مامان من فرهنگیه ما از طرف آموزش و پرورش میریم مشهد و محل اسکانمون هم یکی از مدارس اونجاس)
7/8 پنجشنبه
بدو اینور بدو اونور
آییییییییییییییییییییییی
چی شد؟
هیچی پام گرفت به پایه تخت با سر خوردم زمین
****
بدو بدو رفتم حموم
من:آهایییییییییییییییییی آبو ببندین یخ کردم زیر دوش!
چند دقیقه بعد:
بازم من: آییییییییییی پدر چشام در اومد چرا آب قطع شد؟
مامان : هیچی نیما حواسش نبود اومد فلکه آبو بست
بازم من در حال فریاد : آی بدبختیییییییییییییییییی ... همه الطافشون فوران کرده!
مامان : حقته دیشب بهت گفتم برو حموم گفتی حوصله ندارم !
****
دیلینگ دیلینگ (صدای زنگ تلفن)
الو سلام عمه جون ..... خوبن مرسی ....... بله گوشی .......... مامان
- بله
- تلفن
بله خلاصه خواهر شوهر عروس درد و دلشون گرفت و حسابی حرفیدن و قطع کردن
باز چند دقیق بعد
باز صدای زنگ تلفن بلند شد و اگه فهمیده باشین عمه ی محترمه تازه وقتی تلفن رو قطع کردن اصل مطلب یادشون اومده بود!
6:45
تلق تلوق تلق تلوق
قطار راه افتاد تو دلم گفتم خدا رو شکر بدبختی ها تموم شد و 5 روز بخور و بخواب مطلق
از بدبختی های توی قطار هم که گفتن نداره خودتون میدونید!
(نکته: مردشورت رو ببرن دنیا .... با این اس ام اس هات ... میگه 5 را آدم شدن تا ته صفحه نقطه گذاشته آخر کار هم میزنه دنبالش نگرد تو آدم نمیشی!)
7/9 جمعه
تا دو صبح نخوابیدم و رمان خوندم تا ساعت 4 گریه کردم ..... ساعت 4 گفتن پاشید نماز ... بدو بدو پیاده شدیم و رفتیم نماز و برگشتیم
4:20 صبح
قطار راه افتاد منم شروع کردم (به قول بابا )sms پرت کردن کلهم دوستام رو بیدار کردم و دو سه تا فحش خوردم!
10 صبح
رسیدیمممممممممممممممممممممممم آخ جون
مامان : بچه ها حرم پیداست
بله هنوز به ایستگاه نرسیده بودیم که حرم پیدا شد .... اینقدر گیج بودم که نمیدونستم اول چی بخوام ... فقط سلام دادم و صبر کردم تا بریم حرم
10:40
اوه چه قدر پله 40 تا برو بالا ... چمدونا رو ببر
5 بعد از ظهر
آهای هر کی میخواد بره حرم سرویساش داره راه میوفته ها
مامان : بدویین بچه ها!
من : دارم میوفتم ...جان مادر مرحومت دست از سرم بردار
مامان : تو نمیتونستی از ظهر بخوابی؟
من : داشتم با دنیا اسی بازی میکردم ! حالا شما برید من بعدا میام
9 شب
با داد و بیداد مامان از خواب بیدار شدم
مامان : شبنم تو خجالت نمیکشی؟ هنوز خوابی؟ ندا کو؟
شبنم : همش که خواب نبودم یه نیم ساعت پاشدم نماز خوندم دوباره خوابیدم بعدم مگه نبردینش حرم؟
مامان : نه بچم از بس با محبته گفت شما برید من پیش آبجی میمونم
من : آره از بس با محبته حتما داره با دوست های جدیدش بازی میکنه!
مامان : نیما هنوز نیومده
من : باریک الله همه امروز محبتشون قلنبه شده !
مامان : نه همون وقت با ما اومد تا دم حرم ولی گفت من میرم سی دی بخرم .بعد هم قرار بود بیاد حرم و نمازو که خوند بیاد خونه حتما دیگه میرسه
نیما : سلام علیکم جمیعا...
دیگه چیزی نفهمیدم .... خوابیدم تا صبح!
7/10 شنبه:
5 صبح :
از زور گشنگی بیدار شدم..خوبه من و خونوادم عاشق دوناتیم همین که میرسیم دونات میخریم ..
رفتم دیدم یه گوشه اتاق یه پلاستیکه که توش یه عالم دوناته ... اااااااااااااا چنقزه زیاد
یکیشو برداشتم و خوردم و یه فاتحه واسه روح مامان و بابای مامان و بابام خوندم (ببین آدم به خاطر شکم چه کارا که نمیکنه!)و نمازم رو خوندم و رفتم توی حیاط نشستم
9 صبح:
رفتیم حرم .... وای وقتی حرم رو دیدم دلم قیلی ویلی شده ( تو دلم خالی شد یا یه چیزی تو همین مایه ها )
سلام اما رضا جون... دلم واست تنگ شده بود ... اول بذار همه رو یاد کنم بعد برم سراغ خودم!
امام رضا جون امسال تو دلم یه غمه گنده دارم .. مامان بزرگم امام رضا.. یادته هر وقت میخواستم بیام پیشت میرفتم خداحافظیش و همیشه اشکاش و دعای خیرش رو بدرقه ی راهم میکرد ولی امسال نبود .. خدایا همه رو بیامرز
امام رضا مسلم سلام رسوند
دنیا سلام رسوند و گفت یه کاری کنی بتونه دندون پزشکی قبول بشه ( چه خوش اشتهاست این دنیا)
امیر علی فقط سلام رسوند (ولی من به جای امیر علی گفتم یه زن خوب نصیبش کنه که اینقدر از تنهایی نناله)
ندا و سعید و آرمان و ....
همه رو یاد کردم اگه اسمتون نیست تقصیر من نیست زیاد میشد ننوشتم !!!
حالا نوبت خودمه
امام رضا امسال هم اومدم پیشت .. یه عالمه حرف دارم ..میدونی ...(بقیش خصوصیه)
و در آخر نماز ظهر رو خوندیم و اومدیم خونه
5 بعد از ظهر :
دختر عمه اس ام اس زد کجا بریم منم جوابش رو دادم:5 راه (فک کن اتاقامون فقط 3-4 تا با هم فاصله داشت!)
رفتیم خرید و برگشتیم و نماز و شام و من خواب آلود افتادم!
7/11 یکشنبه:
8 صبح :
اه چه قدر زود یکشنبه شد ها!
برنامه صبح بازار بین الملل و الماس شرق بود ..
رفتیم خرید و یه خورده خرت و پرت خریدیم (اگه بابام بفهمه گفتم خرت و پرت)
مشهد اومدن مام قضیه داره .بابام عشقه ابزاره . هر جا یه ابزار فروشی میبینه وامیسه و میخره . برنامه هر سالمون همینه!
مام کلی به ابزاراش فحش میدیم!به جان خودم یه قفسه توی گاراژمون نصب کرده که توش یه عالم ابزاراییه که حتی من اسمشون رو هم بلد نیستم!
حالا بماند که پیچگوشتی و فازمترو چهارسو میگفتم آچار!!!
بگذریم
ساعت یک رسیدم پادگان (من به همه جا میگم پادگان )هر چند از پادگان هم بدتر بود!
نماز و ناهار
ظرفها رو که رفتم بشورم دیدم یه پسره روی نیمکت ها زیر درخت نشسته و هی با گوشیش ور میره تو دلم گفتم آه آه عجب آدم گوشی ندیده ای! یه مدت که گذشت و ظرفام تموم شد رفتم دستشویی وقتی برگشتم دیدم این پسره هی چشم و ابرو میاد تو دلم گفتم خدایا این دیوونه چشه؟ هر چی چشم چرخوندم ببینم واسه کی میاد نفهمیدم! خدا همه رو شفا بده مخصوصا تو یکی رو .. ظرفا که برداشتم همین که اومدم دور بزنم چشمم افتاد به یه دختره ............. بله درست حدس زدین اون دختر خانوم محترمه دوست دختر اون حاج آقا بود و اون چشم ابرو هام واسه ایشون میومد .. نزدیک بود بزنم زیر خنده مخصوصا من که حتی به ترک دیوار هم میخندم!خوشحال از اون کشف بزرگ و سوژه واسه خنده ی چند روز آینده اومدم اتاق خودمون ! همین که ظرفا رو گذاشتم زمین گفتم :ای دل غافل دنیا که اینجا نیست!
(من و دنیا تو فامیل مثل لیلی و مجنونیم! اگه سوژه خنده پیش بیاد تا ده روز به هم میزنگیم و دربارش حرف میزنیم و میخندیم ولی حالا.....در فرهنگ لغت به آدمای مثل ما میگن الکی خوش!)
4 بعد از ظهر :
نیما:مامان من خسته شدم دیگه مگه اومدیم اسیری؟
مامان:خوب میگی چیکار کنم؟
نیما : هیچی من میخوام برم کوهستان پارک هر کی پایس بیاد
من:من که میخوام برم حرم
مامان : منم حوصله هوار هوار ندارم
بابا : من هم قراره برم (نمیدونم اسمش کجا بود)ابزار بخرم (قیافه ی مامانم دیدنی بود)
ندا:منم میخوام بازی کنم با دوستام
من:از کی تا حالا هویج شد جزو میوه ها؟
مامان بهم چشم غره رفت منم نیشم باز شد!
نیما:خوب من رفتم
بابا:8 خونه باش
نیما اکی رو داد و مثل تیر رفت .
من و مامان و ندا هم رفتیم حرم و بابا هم قرار شد خودش جدا واسه نماز بره
7/12 دوشنبه:
اااااااااااااااااااااااااا. خسته شدم کی میریم خونه؟
از حرم و امام رضا نه ولی از سفر خسته شده بودم..
خرت و پرتام رو چیدم تو چمدون و با مامان و بابا و عمه رفتیم یه مغازه بود یه عالمه پارچه داشت . مامان هم آب از دهنش راه افتاده بود!
دختر عمه و ندا و نیما و شوهر عمه ی گرام رفته بودم کوهسنگی
منم که عاشق گردش بودم نمیدونم چه مرگم شده بود با هیشکی به جز بابا کنار نمیومدم .
مامان:برو همراشون دیگه تو باشی از بابت ندا خیالم راحت تره
من :حوصلشو ندارم . مگه بچم برم پارک . من میخوام با شما و بابا بیام
مامان:باشه .بیا چرا هوار میکشی؟
من : حالا...
دوباره شروع شد محبتای همه قلنبه شد که بیا باهاشون برو چه قدر خودتو زندانی میکنی تو که میمردی واسه بدو بدو و از این جور حرفا
نمیدونم چی باعث میشد من نرم و به جاش برم حرم.بدجور جذبم کرده بود . همش فکر میکردم امسال سال آخریه که دارم میرم اونجا. شایدم دنباله یه آرامش بودم
رفتیم به عالم پارچه خریدیم و یه دور هم تو خیابون کفش فروشا زدیم و برگشتیم
7/13 سه شنبه:
هیچ کدوم از سحرا نتونستم برم حرم عذاب وجدان داشت خفم میکرد!افتاده بودم به خودآزاری از همونایی که دنیا بهشون میگه رفتارهای دیوانه پسند!
عوضش جبران میکردم و ظهر و شب حرم بودم یا لااقل یه سر میزدم!
داشتم وسایلی که خریده بودیم رو میچیدم توی چمدون که نیما گفت مامان قراره من و بچه ها امروز بریم باغ وحش ! میاین شما؟
مامان : من و بابا قراره تا بازاره خیابون بغلی با این خواهر گرامت بریم شما برین خوش بگذره
بازم من افتادم دنباله مامان و بابام!
نیما میگفت برگشتم به دوران کودکی!
رفتیم و برگشتیم و آخرین ناهار رو خوردیم و چمدونا رو گذاشتیم کنار در تا آماده باشن .. منم شروع کردم به تمیز کردن اتاقمون . تموم که شد یه چرتی زدم و نماز و یه سر هم به حرم زدیم و یه خداحافظی عجله ای و برگشتیم تا حاضر بشیم .. واسه 8:45 بلیط داشتیم چمدونا رو از پله ها پایین بردیم و گذاشتیم دم در خروجی پادگان!عمه اینا هم وسایلشون رو آورده بودن .. تا ترمینال از هم جدا شدیم
وقتی سوار قطار شدیم دلم یهویی گرفت .. تو دلم گفتم خدایا من نمیخوام امسال سال آخری باشه که میام همون طور که قسمتم کردی هر سال بیام قسمتم کن سال دیگه وسال های بعدش هم بیام
پ.ن:این بود خاطرات من
پ.ن:امیدوارم حداقل یه قسمتش بتونه واستون جالب باشه هر چند میدونم خوب نشد ولی به بزرگواری خودتون منو ببخشید
پ.ن:نظراتتون رو حتما کامنت کنید
پ.ن:راستی خاطراتم از قبل از مشهد رفتنه
پ.ن:برو بابا دلت خوشه بخور و بخواب چیه؟
من اومدم
خوبین خوشین سلامتین؟ خوش میگذره؟ با ماه مهر چی کار میکنین ؟ من که باحاش خوشم ! البته فعلا اگه بعدا نظرم عوض نشه ...
فعلا کلاسا تق و لقه!
نمی خواستم به این زودی ها آپ کنم ولی دیدم به خاطر آپ قبلی حرف پشت سرم زیاد زدین گفتم بهتره تا ناجور نشده خودم همه ی شایعات رو تکذیب کنم!![]()
دارم خاطرات مشهد رفتن رو تنظیم میکنم .. کلاس نمیذارم! چون هر کدومش رو روی هر چی رسیده بودم نوشتم یه خورده پخش و پلاس ... ایشالله تو آپ بعدی حتما میذارم ....
خوب دانشجویان عزیز شماها چی کار میکنین ... استادا خوبن .. سلام برسونین .... (یارو رو تو ده راه نمیدن سراغ کدخدا رو میگیره)
مامان منم دیروز معاون مدرسه شد! آبجیم اینقدر ناراحته! دلم واسش میسوزه ... آخه مامانم معلم آبجیم بود واسه همین ایشون عزا گرفتن
راستی یه چیزی میخواستم بپرسم به نظر شما به من میاد یه آبجی داشته باشم اول دبستان!!!! یکی از دوستام که یه داداش داره ۳ سالشه ! بازم من اوضام از اون بهتره!
نظراتتون رو راجع به قالب و این قسمت هایی که اضافه کردم بگید
مواظب خودتون و آرزوهاتون باشین
تا آپ بعدی خدا نگهدارتون

